ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
173
الطبقات الكبرى ( فارسي )
( 1 ) * حسن بصرى شيخ بصره و برگزيدهتر جوانمرد آن شهر است . گويد موسى بن اسماعيل ، از ابو هلال ، از غالب ما را خبر داد كه مىگفته است * حسن بصرى را سوار بر خر خود كردم تا از مسجد به خانهاش ببرم . گروهى از مردم را ديد كه از پى او در حال حركتاند ، گفت اينان سلامتى براى دل كسى باقى نمىگذارند ، مگر اينكه مؤمن به نفس خود رجوع كند و آن را بشناسد . گويد عفان بن مسلم ، از گفته مرجّى بن رجاء ، از غالب ما را خبر داد كه مىگفته است * يك بار كه حسن بصرى از مسجد بيرون آمد كسى خرش را برده بود ، او كنار خر من آمد و بر آن سوار شد . خر من پاى كسى را كه سوارش مىشد گاز مىگرفت . من ترسيدم كه مبادا پاى حسن را گاز بگيرد . افسار و دهانهاش را به دست گرفتم . حسن پرسيد اين خر تو است ؟ گفتم : آرى . گويد : در آن حال مردانى از پى حسن به راه افتادند . گفت : خدا پدرت را بيامرزد ، صداى كفش اين گروه در دل آدم ناتوان اثر مىگذارد و چيزى از آن باقى نمىگذارد . به خدا سوگند اگر مسلمان يا مؤمن - و شك در اين كلمه از مرجّى بن رجاء است - به نفس خويش مراجعه نكند كه بداند چيزى نيست ، اين صداى پاى مردم شتابان دلش را تباه مىسازد . گويد عفان بن مسلم ، از حماد بن زيد ، از يزيد بن حازم ما را خبر داد و گفت شنيدم حسن بصرى مىگفت * اين صداى كفش مردم پشت سر مردان ، كمتر اتفاق مىافتد كه سفلگان را از كار متوقف نكند . گويد عمرو بن عاصم ، از سلام بن مسكين ما را خبر داد كه مىگفته است شنيدم حسن بصرى مىگفت * اين جهان را خوار و زبون بداريد و به خدا سوگند در آن صورت چه گوارا خواهد بود . گويد سليمان بن حرب ، از ابو هلال ، از غالب قطان ما را خبر داد كه مىگفت * گاهى كه پيش حسن بصرى بوديم اياس بن معاويه و يزيد بن ابى مريم هم آن جا مىبودند . گويد : هر گاه از حسن چيزى پرسيده مىشد اياس به پاسخ دادن پيشى مىگرفت . و چون دوباره از حسن پرسيده مىشد فضيلت حسن را برايشان مىفهميديم . گويد : از حسن پرسيدند آيا پرداخت يك صاع عسل - به عنوان هديه - كافى است ؟ اياس پاسخ داد آرى . حسن گفت : گاه بسنده است و گاهى كافى نيست . اگر رفيق و مهربان باشد بس است و اگر نادان و سفله باشد كافى نيست . گويد : برترى حسن بصرى بر ايشان مانند برترى باز بود بر گنجشكها .